ارسال سوال از اینكه به این وبلاگ سر زدید ممنونیم.............حتما به سؤال شما هم جواب داده میشه... ولی ممكنه به دلیل حجم بالای سوالات چند وقتی طول بكشه.....مطمئن باشید پاسخ داده میشه
 
طلبه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بهمنیار کیانی
مطالب اخیر
نویسندگان
یکشنبه 21 آذر 1395 :: نویسنده : بهمنیار کیانی

آزمایش مدعیان امامت‏

- خدمت ابو الحسن الرضا (ع) رسیدم در حالى كه هنوز به امامت او معتقد نبودم. پدر من از پدرش موسى بن جعفر از هفت مسأله دینى سؤال كرده بود كه شش سؤال آن را پاسخ داده بود و از پاسخ هفتم امتناع كرده بود. من با خود گفتم: بخدا سوگند كه از همان مسائل هفتگانه جویا مى‏شوم، اگر پاسخ او با پاسخ پدرش برابر بود، مى‏تواند گواه امامت او باشد. لذا همان سؤالات را مطرح كردم و او نیز شش سؤال مرا پاسخ داد درست مانند پاسخ پدرش بدون این كه یك حرف هم بر آن بیفزاید و از پاسخ سؤال هفتم امتناع كرد. و همانا كه پدرم با پدرش موسى بن جعفر گفته بود: اگر روز قیامت اعتراضى به من متوجه گردد، من خواهم گفت كه تو گفته‏اى برادر بزرگترم عبد اللَّه بن جعفر امام نمى‏باشد، و موسى بن جعفر دست خود را برگردن مبارك خود نهاده و گفته بود: «باشد. در پیشگاه خداوند بر علیه من اقامه حجت كن، اگر مسئولیتى متوجه تو باشد گناه آن بر گردن من است».موقعى كه با ابو الحسن الرضا خداحافظى كردم، به من گفت: «هر كس از شیعیان ما كه دردمند شود و شكیبائى ورزد خداوند پاداش هزار شهید راه حق به او عنایت خواهد كرد» و من با خود گفتم: بخدا سوگند كه جاى این حرفها نبود. اما موقعى كه راه افتادم، در نیمه راه وطن، پایم واریس شد و درد جانكاهى داشت. سال بعد به حج رفتم و خدمت ابو الحسن الرضا شرفیاب شدم در حالى كه هنوز از درد پا مى‏نالیدم پایم را دراز كردم و گفتم قربانت شوم.وردى بخوانید كه پایم خوب شود. به من گفت: بر این پایت باكى نیست، پاى سالمت را دراز كن. من پاى دیگرم را دراز كردم و او دعائى خواند. موقعى كه از مدینه خارج شدم دیرى نگذشت كه پاى سالمم واریس شد، اما درد آن خفیف بود.

- من در امامت ابو الحسن الرضا (ع) تردید مى‏كردم. آن سال كه به حج مشرف شدم، دلم گرفته بود خود را به درب خانه كنار حجر الاسود چسباندم و گفتم: خدایا تو از راز دلم باخبرى مرا به سوى بهترین مذاهب رهنمون باش. به دلم الهام شد كه از ابو الحسن الرضا خبرى باز گیرم.به مدینه رفتم و خانه او را جویا شدم و به غلام او گفتم: به آقایت بگو: یك نفر عراقى اجازه شرفیابى مى‏خواهد. ابو الحسن الرضا از داخل خانه فریاد زد:عبد اللَّه بن مغیره وارد شو. عبد اللَّه بن مغیره وارد شو. من وارد شدم. چشم آقا كه به من افتاد گفت: خداوند دعایت را مستجاب كرد و به دین خود رهنمونت شد. من گفتم: گواهى مى‏دهم كه تو حجت خدائى و نگهبان بندگان خدائى.

گزیده كافى، ج‏1، ص: 93





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موضوعات
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic